رساله‌‌ی در حکمته‌ی مطلقه‌ی از ماست که بر ماست



خاطره‌ی روزی به یاد ماندنی همراه با رجال ارتش


سه‌شنبه دوم اردیبهشت ماه بود که همراه چند تن از اساتید مدرسه برای کار عملی درس آمادگی دفاعی راهی یک اردوگاه نظامی شدیم.
هنگامی که از سرویس خارج شدم آدم‌هایی دیدم بلند قامت که ریش‌ها داشتند و پاسخ سلام را با اُردنگی‌ می‌دادند.
چند لحظه بعد متوجّه محیط اطراف شدم که گویی برزخ بود؛ بیابانی که ابتدایش ما بودیم و انتهایش نمی‌دانم کجا بود.
پس از چند دقیقه سخنرانی شروع شد.
واعظ مردی بود بلند قامت که ریش داشت. وعظ خود را با یاد خداوند متعال شروع کرد سپس هنگامی که متوجّه شد یکی از دانش‌آموزان مشغول صحبت کردن است، هرچه بلد بود بدو نثار کرد.
تا پایان سخن‌هایش که نفهمیدم درباره‌ی چه بود بالغ بر ده مرتبه از ناسزا‌های به‌روز استفاده کرد.
پس از گذشت حدود یک ساعت بالاخره سخنرانی تمام شد و راهی میدان تیر شدیم.
فاصله‌امان با میدان بیش از دویست متر نبود امّا حدود سه و نیم ساعت در راه بودیم.
هر ده متر یک‌بار می‌ایستادیم، خبردار، سپس توهین‌ها می‌شدیم، لگد‌ها میخوردیم سپس ده متر دیگر...
هنگامی که به یک متری تپّه‌ای که پشتش محلّ تیر‌اندازی بود رسیدیم، مردی بلند قامت که ریش داشت بسیار تحقیرانه فرمود: "بشینین، غذا‌تون رُ بخورید"! آن هم در مکانی که با وزش بادی شن‌ها بلند می‌شد.
به ناچار شروع به تناول طعاممان کردیم.
من و دوستم که میانه‌ای با گوجه نداریم شروع به تفتیش ساندویچ کردیم که مدّت زیادی از وقت غذا خوردنمان صرف این امر شد چرا که ساندویچمان دیگر رنگ اوّلیّه را نداشت و خاک بسیار آن محل کار خود را کرد!
بالاخره پس از گذشت حدودا پنج ساعت به جایی که می‌بایست همان ابتدا مستقیم بدانجا رویم، رسیدیم.
هر کداممان موظّف به شللیک هشت تیر بودیم.
آماده‌ی تیر اندازی شدم که بدون اینکه  در خواست کنم سربازی  چهار عدد از فشنگ‌ها را برداشت و گفت به کسی نگو!
پس از تیر اندازی مردی بلند قامت که ریش داشت و سرهنگ خطاب می‌شد از ما که آخرین گروه بودیم خواست که پوکه‌های آن روز را جمع‌آوری کنیم.
پس از جمع‌ کردن حدود پنج هزار پوکه نزد آن مرد بلند قامت که ریش زیادی داشت رفتم و از او خواستم دلیل این که ما ده نفر می‌بایست پوکه‌های ششصد نفر را جمع آوری کنیم شرح دهد که فرمود:"گراز بازی در نیار دیگه"!

در راه رسیدن به وسایل نقلیّه هم به مردان بلند قامتی که ریش داشتند "خسته نباشید"ها گفتیم و جوابی نشنیدیم.


به راستی که  از ماست که بر ماست.
























1 نظرات:

Alireza گفت...

حواسِ نوستالوژیکم غلیان کرد! ولی واقعا نصیبِ کسی نشه.